تبلیغات
!♥♥اتاقک عشق♥♥!

!♥♥اتاقک عشق♥♥!
♥♥♥این وبلاگ تقدیم به همه ی شیرین وفرهاد های واقعی امروزی♥♥♥ 
نویسندگان

یکی بود یکی نبود . یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن . یه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش ، بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسر کوچولوی قصه ی مون میده ، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت . پسر کوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن . اما مامان و باباش می‌ترسیدن که پسرشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره . اصرار های پسر کوچولوی قصه اون قدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن این کارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن .
پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت : داداش کوچولو ! تو تازه از پیش خدا اومدی ! به من می گی قیافه ی خدا چه شکلیه ؟ آخه من کم کم داره یادم می ره ؟!!


[ سه شنبه 29 مرداد 1392 ] [ 01:58 ب.ظ ] [ ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


هم نفسم تنهام گذاشت

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
هیروباکس


kaj tasavir کد کج شدن عکسها در وبلاگ

.

.


IranSkin go Up
لینک باکس هوشمند نگین